گفت و گو با عليرضا افخمي، نويسنده مجموعه «وفا»
گاهي همين طوري داستان را جلو برديم
گفت و گو: وحيد سعيدي
چندي پيش با عليرضا افخمي گفت و گوي مفصلي درباره بحث نظارت کيفي داشتم، در اين گفت و گو او وظايف يک ناظر کيفي را به شکلي کامل تشريح کرد. طبق صحبت هاي او، ناظر کيفي دخالتي مستقيم بر روند نگارش فيلمنامه و سپس توليد يک مجموعه دارد و نظرات اصلاحي خود را به نويسنده و کارگردان متذکر مي شود. حالا همان ناظر کيفي، خود در مقام کارگردان، دو مجموعه پرمخاطب و موفق به نام هاي تب سرد و او يک فرشته بود را روانه آنتن کرده است. موفقيت اين مجموعه ها بي تأثير از سال ها حضور افخمي به عنوان ناظر کيفي نبود و حالا او اين بار در مجموعه وفا در مقام نويسنده ظاهر شد؛ حضوري که باز هم با موفقيت همراه بود. اين مجموعه هرچند خالي از ايراد نبود، اما توانست مورد استقبال مردم و حتي منتقدان قرار گيرد. در اين گفت و گو سعي شده به نقاط مبهم فيلمنامه وفا پرداخته شود. نکاتي که شايد اگر افخمي در مقام ناظر کيفي بود، خود نيز متوجه آنها مي شد.
چگونگي نگارش فيلمنامه و سپس توليد مجموعه وفا که پيش از پخش «غريبه در شام» نام داشت، خود قصه اي طولاني دارد، فيلمنامه اوليه در چه مرحله اي بود که براي توليد به گروه جديد واگذار شد؟
طرح اوليه مجموعه «غريبه در شام» توسط عليرضا کاظمي پور نوشته شده بود، اين طرح پس از ارائه در گروه فيلم و سريال شبکه سوم به تصويب رسيد و پس از آن تهيه کننده وقت مجموعه، گروهي از نويسندگان را براي نگارش کامل فيلمنامه مشغول به کار کرد، اما ماحصل کار دلچسب از آب درنيامد، به نحوي که شبکه از محصول نهايي ارائه شده رضايت نداشت.
اين فيلمنامه تا چه مرحله اي نوشته شده بود؟
فيلمنامه «غريبه در شام» به شکل کامل و براي 13 قسمت آماده شده بود، ولي مسئولان شبکه از آن رضايت نداشتند و به تهيه کننده اعلام کردند که بايد تغييراتي بنيادين داشته باشد. در همين مرحله تهيه کننده اوليه مجموعه براي توليد کار بودجه بسيار بالايي را ارائه داده بود، براي همين شبکه در بخش تهيه هم با او دچار مشکل شد و به همين دليل تصميم گرفت تا اين مجموعه را با حضور تهيه کننده ديگري توليد کند.
فيلمنامه اوليه زير نظر آقاي کاظمي پور نوشته شده بود؟
نه، نويسندگان ديگري زير نظر تهيه کننده وقت کار نگارش را انجام داده بودند.
با توجه به اين که شما به عنوان ناظر کيفي در شبکه سوم فعال هستيد، در صورت وقوع چنين اتفاقي حقوق آن فيلمنامه به تهيه کننده داده مي شود يا اين که شبکه مالک حقوقي آن است؟
چون کار نوشته شده بود، بخشي از بودجه پروژه که به مرحله نگارش اختصاص داشت، به تهيه کننده پرداخت شد. البته مالک حقوقي فيلمنامه شبکه است، چون مي تواند به شکل مستقيم با نويسنده اي وارد مذاکره شود و نگارش فيلمنامه اي را سفارش دهد. در واقع در مرحله نگارش، تهيه کننده از لحاظ مادي چندان دخيل نيست. در هر حال فيلمنامه «غريبه در شام» چون اهداف مورد نظر شبکه را تأمين نکرده بود، به شکل کامل کنار گذاشته شد.
پس زماني که پروژه آقاي سهراب پور واگذار شد، فيلمنامه به شکل کامل مورد بازنويسي قرار گرفت؟
نه، پس از برپايي چندين جلسه با حضور منصور سهراب پور و محمدحسين لطيفي به اين نتيجه رسيديم که کار را از صفر شروع کنيم، بنابراين طرح اوليه آقاي کاظمي پور را به شکل کامل کنار گذاشتيم و طرح جديدي را پي ريزي کرديم و داستان را به شکل کامل تغيير داديم.
يعني حتي داستان يک خطي مجموعه وفا هم متعلق به آن طرح نيست؟
به هيچ وجه و اصلاً هيچ ربطي به يکديگر ندارند، نه داستان مشترک است، نه شخصيت ها و نه هيچ چيز ديگر.
پس با توجه به صحبت هاي شما مي توان گفت بر اساس آن فيلمنامه مي شود مجموعه ديگري ساخت که هيچ ربطي به مجموعه وفا نخواهد داشت؟
قطعاً همين طور است. اگر قرار شود روزي فيلمنامه «غريبه در شام» ساخته شود، خواهيد ديد که هيچ ربطي به مجموعه وفا نخواهد داشت.
پس فقط اسم اين دو فيلمنامه با هم مشترک بود؟
البته نام مجموعه هم که بعد از توليد به وفا تغيير کرد.
حالا چطور شد که از فريدون جيراني براي نگارش فيلمنامه دعوت کرديد؟
ما پس از بحث هاي طولاني سرانجام طرح کلي مجموعه را مشخص کرديم، در همين زمان من درگير پروژه او يک فرشته بود شدم و ديگر نمي توانستم به شکل کامل در اختيار گروه وفا باشم، بنابراين از آقاي جيراني دعوت به عمل آورديم و طرح را باجزئيات کامل در اختيارشان قرار داديم، تا بر اساس آن طرح فيلمنامه مجموعه نوشته شود.
خب، چرا جيراني دعوت به کار شد؟
به هر حال جيراني از نويسندگان خوب سينماي ايران است و مسائل دراماتيک فيلمنامه را بسيار خوب درک مي کند، اما متأسفانه شرايطي پيش آمد که نتوانستيم از وجود ايشان به شکل کامل در اين پروژه بهره مند شويم.
چرا؟
به دو دليل، اول اين که در جريان نگارش فيلمنامه آقاي جيراني در اثر حادثه اي دچار شکستگي پا شدند و علاوه بر اين مشغول آماده سازي فيلم هايشان (ستاره ها) براي رساندن به جشنواره فجر بودند، به همين دلايل فرصت کافي براي نگارش فيلمنامه در اختيار نداشتند و نمي توانستند با تمرکز کافي کار را به سرانجام برسانند.
چقدر از کار متعلق به آقاي جيراني است؟
در حد همان طرح اوليه، در واقع بخش هاي تهران بر اساس متن هاي جيراني نوشته شد، يعني زماني که من کارم در پروژه او يک فرشته بود به پايان رسيد، به گروه ملحق شدم و کار نگارش فيلمنامه را بر اساس متن هاي نوشته شده، آغاز کردم.
سعيد رحماني از چه مرحله اي وارد کار شد؟
با توجه به اتفاقاتي که افتاد، ما مجبور بوديم که فيلمنامه را هم زمان با توليد بنويسيم و به نوعي کارمان را به روز جلو مي رفت. پس از گذشت دو هفته از کار در لبنان من مسئله حضور سعيد رحماني را مطرح کردم. حضور او برايم خيلي مفيد بود. به هر حال بحث هايي که با هم داشتيم و پيشنهادهايي که سعيد ارائه مي داد، باعث مي شد تا مسيرهاي جديدي در فيلمنامه شکل بگيرد.
پس آقاي رحماني در نگارش بخش هاي تهران دخالتي نداشتند؟
نه، سعيد، همان طوري که گفتم در لبنان به گروه اضافه شد.
به همين دليل در قسمت هاي تهران اسم شما به تنهايي به عنوان نويسنده در عنوان بندي ذکر شد؟
بله، دقيقاً.
در لبنان تقسيم کار بين شما و آقاي رحماني براي نگارش فيلمنامه بر چه اساسي بود، سکانس ها به شکل مشترک نوشته مي شد يا اين که گفت و گوها را شما مي نوشتيد و موقعيت ها را آقاي رحماني و يا برعکس؟
فيلمنامه تقريباً به شکل مشترک نوشته مي شد. به طور مثال ما سکانس هايي را که در دستور کارمان قرار داشت مي نوشتيم و سپس آنها را براي يکديگر مي خوانديم و راجع به آن چه که نوشته شده بود، بحث مي کرديم. گاهي به اين نتيجه مي رسيديم که سکانس نوشته شده توسط من خوب از کار درآمده، بنابراين روي آن متمرکز مي شديم و يا برعکس. در برخي موارد هم تلفيقي از نوشته هاي من و او سکانس جديدي را شکل مي داد.
قهرمان قصه شما از مأموران وزارت اطلاعات است، بنابراين مي بايست با توجه به اين قضيه از وزارت اطلاعات بر چگونگي پي گيري پرونده توسط وي، مشاوره مي گرفتيد، اين مشاوره به چه شکل انجام مي شد؟
ما کاملاً از وزارت اطلاعات در نگارش فيلمنامه مشاوره گرفتيم و بخش هايي از کار که در واقع طرح کلي مجموعه بود نيز توسط بخش فرهنگي اين وزارتخانه مورد مطالعه قرار گرفت و حتي اصلاحاتي را هم آنان به فيلمنامه وارد کردند.
اگر مشاوره اي صورت گرفته، پس چطور براي پي گيري پرونده مهمي، که يک سر آن به جاسوسان اسرائيل برمي گردد، يک مأمور به تنهايي به لبنان اعزام مي شود؟ در حالي که يک تيم براي پي گيري چنين پرونده اي مأمور مي شوند.
با اين قضيه کاملاً موافق هستم، در واقع اين بخش از مجموعه با واقعيت مطابقت ندارد و ما بنا به دلايلي کاملاً آگاهانه در اين بخش کمي از واقعيت عدول کرديم.
چرا؟
من اگر مي خواستم طبق واقعيت عمل کنم، بايد چهار نيروي ديگر همراه با خاوري به لبنان مي فرستادم و اين به کار لطمه مي زد؛ چرا که چهار شخصيت به کار اضافه مي شدند که ما فرصت پرداخت به آنها را پيدا نمي کرديم و مجبور بوديم براي پرداختن به آنها کمتر به خاوري بپردازيم. در واقع از صفحاتي که بايد در فيلمنامه به خاوري اختصاص مي يافت کاسته مي شد و همين شخصيت او را با کاستي هايي رو به رو مي کرد، از جمله اين که ميزان هم ذات پنداري مخاطب با قهرمان قصه بسيار کم رنگ مي شد.
مثلاً فکر مي کنيد در حال حاضر صفحاتي که بايد به خاوري اختصاص مي داديد به اندازه اي بود که حس هم ذات پنداري تماشاگر را با او ترغيب کند؟
بله، دقيقه همين طور است.
اما به نظر من برخي از اين صفحات اضافه بوده و هيچ کمکي به شخصيت خاوري نکرده، ضمن اين که هيچ کارکرد دراماتيکي هم ندارند؟
مثلاً کدام بخش ها؟
مثلاً زندگي شخصي خاوري؛ اگر به عنوان مثال همسر خاوري فوت نکرده بود و او به تنهايي با بچه نوزادش زندگي نمي کرد، چه اتفاقي مي افتاد؟ تنهايي او با فرزندش چه کار کرد دراماتيکي دارد؟
در رابطه با زندگي خاوري و پرداختن به شخصيت او چند گزينه را مد نظر قرار داديم. نخست اين که ما اصلاً در رابطه با زندگي خصوصي او حرفي به ميان نياوريم؛ يعني نگوييم که او زن دارد، بچه دارد و... اگر اين گزينه را انتخاب مي کرديم، شخصيت مأمور ما خيلي تک بعدي مي شد و مخاطب فقط بعد حرفه اي او را مي ديد و مجبور بوديم که دائم او را در محل کارش ببينيم و اين به هيچ وجه خوب نبود.
حالا چرا اين رابطه اي که ما در مجموعه مي بينيم انتخاب شد؟
اين رابطه محدودترين شکلي بود که مي توانست زندگي خانوادگي خاوري را نشان دهد. اگر ما به عنوان مثال همسري را در نظر مي گرفتيم، مجبور مي شديم باز يک صفحاتي را به او اختصاص دهيم و رابطه اش با شوهر و بچه اش را هم نشان دهيم. وجود اين شخصيت در واقع باعث مي شد تا ما مجبور شويم در يک حجم کوتاهي به او بپردازيم و اين حجم فرصت کافي براي پرداخت مناسب به اين شخصيت را در اختيارمان نمي گذاشت، بنابراين شخصيت همسر خاوري فاقد عمق لازم مي شد. ولي شکل فعلي کمترين انرژي را براي پرداختن به بعد شخصي خاوري مي طلبيد؛ يعني وجود يک بچه نوزاد و يک مادر که فقط از طريق مکالمه تلفني صدايش را مي شنويم و همسري که فوت کرده است.
در ارتباط با بعد حرفه اي شخصيت خاوري هم ما با نواقصي رو به رو هستيم که يک به يک آنها را مي گويم. اول اين که رابطه او با پرونده تا دو سه قسمت کامل قطع مي شود و پس از اين که وارد لبنان مي شود، همه چيز خيلي سريع، البته نه بر اساس منطق، طبق خواسته فيلمنامه نويسان جلو مي رود.
البته اين طور هم که شما مي گوييد نيست. اولاً اين که رابطه او با پرونده قطع نمي شود، چرا که در همان دو قسمتي که مد نظر شماست، ما مي بينيم که خاوري در تهران پي گير پرونده است و در اثر همان پي گيري است که متوجه مي شود وفا در بيروت زندگي مي کرده و بر همين اساس هم به لبنان مي رود.
اما اين خيلي کم رنگ است.
تعمدي بوده؛ چرا که اگر من خاوري را زودتر وارد لبنان مي کردم، مجبور مي شدم او را بي خودي معطل کنم. براي اين که اگر او را زودتر از موعد به وفا مي رساندم، همه داستان ها به هم مي ريخت؛ يعني بايد خاوري همين زماني وارد لبنان مي شد که ما در مجموعه مي بينيم، تا بتواند بدون فوت وقت وارد عمل شود و تحقيقاتش را شروع کند و به نتيجه برسد.
اين از لحاظ منطقي صحيح نيست؛ او فقط به اين واسطه که فيلمنامه نويس خواسته خيلي زود به نتيجه مي رسد؟
بله، يک مقداري غيرقابل پذيرش است؛ اما خيلي بهتر از اين است که ما مي آمديم و او را طي دو قسمت به يک شخصيت منفعل تبديل مي کرديم، شخصيتي که هيچ تأثيري در روند پيشبرد داستان ندارد.
اما اتفاق سبب شده که او خيلي شانسي و همين طوري به نتيجه برسد. مثل شناسايي وفا بوزيد.
بله و کاملاً هم به اين قضيه واقف هستم. من مي توانم براي حفظ اصول کلاسيک، سکانس هايي را به خاوري اختصاص دهم که درگير پيدا کردن وفا بوزيد مي شود. او وقتي به دانشگاه مراجعه مي کند، با سه شخصيت با نام وفا رو به رو مي شود. بر اساس اصول کلاسيک من مي بايست او را از ابتدا به سراغ آن يکي وفا مي فرستادم و بعد به سراغ ديگري و سر آخر به وفا بوزيد؛ اما اين مسئله به ريتم داستان ما لطمه مي زد. اتفاقاً من در اين بخش تأکيد مي کنم که خاوري همين طوري و شانسي سراغ وفا بوزيد مي رود. زماني که مأمور پليس لبنان نام خانوادگي آن سه دانشجو را مي خواند. خاوري مي گويد برويم سراغ دومي، که همان سوژه مورد نظر ماست. وقتي مأمور لبناني از او سؤال مي کند چرا؟ مي گويد: همين طوري.
گذشته از اين قطع ارتباط خاوري با پرونده طي قسمت هاي پنجم و ششم، کار را به نوعي دوباره مي کند؛ يعني در تهران ما يک قصه پليسي- جاسوسي را دنبال مي کنيم که از لحاظ ساختار ريتم تندي دارد؛ اما به محض اين که وارد لبنان مي شويم، اين قصه به نوعي فراموش مي شود و داستان ژوبين و وفا محور قرار مي گيرد.
با اين تقسيم بندي اصلاً موافق نيستيم. ما در لبنان از جهاتي داستان پليسي- جاسوسي خودمان را تقويت مي کنيم. اگر دقت کرده باشيد، در بدو ورود به لبنان ما به شخصيت جديدي به نام يد ديسيون رو به رو مي شويم و به ارتباط او با خرچنگ پي مي بريم. در همين قسمت هاست که مخاطب متوجه توطئه اي عليه ژوبين از سوي خرچنگ و يدديسيون مي شود. در اينجا بايد بگويم ما با اين عناصر بخش جاسوسي-پليسي داستان را تقويت کرديم. شايد آن چه باعث شده شما بگوييد کار دوپاره شده، به دليل تغيير فرم داستان باشد، نه کم رنگ شدن قصه جاسوسي- پليسي.
حرف شما درست؛ اما در قسمت ششم يدديسون و خرچنگ هم کم رنگ مي شوند، ضمن اينکه همچنان معتقدم در اين بخش ها ارتباط خاوري هم با پرونده بسيار کم است.
قبول دارم، اما اين اتفاق ناگزير بود. چون هر طوري که حساب مي کرديم، مي ديديم ارتباط عاشقانه ژوبين و وفا و ادامه آن در زمان حال، آن طور که بايد و شايد مخاطب را از لحاظ حسي و عاطفي درگير نمي کند،من بايد در اين قصه عاشقانه به مخاطب شوک وارد مي کردم و همه چيز را طي دو قسمت به او مي مي گفتم تا مخاطب بيش از پيش درگير قصه شود. اتفاقاً بعد از اين شوک بلافاصله بخش پليسي- جاسوسي تقويت مي شود و خاوري را وارد قصه مي کنم.
شخصيت خرچنگ هم طبق ويژگي هايي که از او مي بينيم بسيار زيرک و باهوش است، به خصوص اين که بازي بسيار روان و درست فرهاد قائميان او را بيش از پيش باورپذير مي کند؛ اما اين تروريست زبده که چنين مأموريت هايي به وي واگذار مي شود، باز هم بر اساس ميل نويسنده دچار اشتباهات بسيار پيش پا افتاده اي مي شود تا شما بتوانيد بر اساس اين اشتباهات تعليق و... مورد نظرتان را خلق کنيد؟
مثلاً چه اشتباهاتي؟
از اشتباهات فاحش خرچنگ مي توان به قرار او با محمود ساچمه در نزديکي محل سکونتش اشاره کنم، قطعاً آدم باهوشي مثل او با سوژه نزديک خانه اش قرار نمي گذارد؟
بله، طبق منطق او نبايد جلوي خانه اش با محمود ساچمه قرار مي گذاشت، اما اگر اين اتفاق مي افتاد و خرچنگ با موفقيت کارش را به پايان مي رساند و... داستان پيچيدگي ها و تعليق هايش را از دست مي داد.
من هم گفتم که بر اساس منطق اين اتفاق نبوده، خواسته فيلمنامه نويس بوده است؟
نه، در واقعيت هم همين طور است. بزرگ ترين تبهکاران هم روزي گير مي افتند، به خاطر اين که يک جايي دچار اشتباه مي شوند؛ خرچنگ هم در اينجا با وجود حرفه اي بودنش دچار اشتباه مي شود.
شما در اينجا منطق را فداي تعليق کرديد؛ اما در سکانس پاياني طبق منطق مي بايست شاهد تعليق و کشمکش بيشتري بين خرچنگ و خاوري مي بوديم، اين اتفاق نمي افتد و خيلي زود سرو ته قضيه بسته مي شود. ضمن اين که مخاطب با توجه به رجز خواني خرچنگ و خاوري منتظر رويارويي آنان است.
بله، اما متأسفانه در آن سکانس عدم همکاري هنروران باعث شد تا ما نتوانيم از برخي پلان هاي گرفته شده استفاده کنيم. به عنوان مثال درصحنه اي که ما شليک خاوري را مي بينيم، هنروري درست پشت سر خاوري در حال خنديدن است و همين باعث شده تا کارگردان نتواند از آن پلان استفاده کند.
منبع: فيلم نگار شماره 44.